۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

دختران انتظار و اعدام



پیش از تولدت به رسم دیرین وبه حرمت سنت‌های پاک، گردن آویز تو بافته می شود همان که برای مادرانِ مادرانِ تو نیز بود، همان که در بقچه زیبا، جهیزیه نوعروسان این شهر می شود.
گردن آویز بافته شده ی تو هدیه ی زیبای بلوغ‌های کشته شده در گلویت و پاداش لطافت خونین ریحانه و یاسمین بودنت است.
برای سایه شوم ترس برقامت قد کشیده ی نوجوانیت و جدال دستهای خالی و عفاف در چادر خفته ات، برای روزهای مبادایی که مبادا شود.

جرم تو عجین شده با ذات زنانگی در کشاکش حفظ عفت و نشت ذلت و تکاپوی جان، تن می دادی چه می شد؟ همچون هزاران آواره باکرگی در کوچه‌های تقدس زده این شهر گلاب زده.
آغوش امن قانون همین است گزینش‌های ثانیه‌ای در شانس‌های بد و بدتر،
بهتر از آن نبود که هفت سال، هفتاد ساله شوی تا درآخرِ داستانِ دربه دریِ و اسارتت، به آغوش مهربان عدالت آویزان به چوبه دار منتهی شوی.
اما تو تنها نیستی ما از ۹ سالگی با تو آواره ایم ما از آغاز، از زمانی که حق حیات امانت شد برایمان آواره ایم، بله درست است از همان زمان که زن باید بسازد، بدوزد، بزاید و بیمرد با تو آواره ایم.

مژگان حاصلی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر