۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه

چرا بايد بميرم؟ من نمی خواهم بميرم اين را به که بايد گفت؟





با فقر و نداری بزرگ شدم، به نظرم زمين زير پايم هميشه تکان می خورد، انگار زمين محکم نيست، انگار موجوداتی که نمی بينمشان نمی گذارند يک نفس راحت بکشم. من سحرم آيا کسي مرا می بيند؟
من يک موجود در هم ريخته و عاصی و تنها و زخم خورده ام؛ هر وقت که به طناب دار فکر می کنم آيا کسی صدای دندانهايم را می شنود، که يک دفعه بهم می خورند؟ آيا کسی می داند پير شدن در عنفوان جوانی يعنی چه؟ آيا کسی می داند احساس يک محکوم به اعدام در لحظاتی که هوا تاريک می شود کدام است؟ آيا کسی می داند چقدر از مرگ می ترسم، اين را کسی می تواند بفهمد؟
پدرم، پدر عزيز تر از جانم که می گويد حاضر است همه زندگيش را بفروشد تا من نجات يابم، شنيدم ديروز گفت حاضر است بجای من او را اعدام کنند، ای داد و بيداد اين چه دنيايی است؟ مغزم توان بيشتر از اين ندارد.
دختری سبک بال بودم که در شرايطی به ازدواج تن دادم و رفتن زير يک سقف با مردی که در مجموع همديگر را زياد درک نمی کرديم به جنجال و هياهو و آشوب دایمی در خانه و زير يک سقف با مردی که با او هم خانه شده بودم انجاميد و من در دلم و در مغزم و در زندگيم همواره اين هياهو و اين سر و صدا را با خود حمل می کردم. تا آن روز هولناک که تيغ يک چاقو را ديدم و از وحشت مرگ دست به چاقو بردم و اکنون سالها است که زير سايه طناب وحشتناک دار زندگی می کنم و هر روز را با اين هراس به شب می رسانم. آيا فرياد رسی هست؟
ممکن است همين روزها بگويند فردا و يا پس فردا حاضر باشم برای رفتن به اطاقی که از آنجا وحشت دارم. من نمی خواهم بميرم اين را به که بايد گفت؟

سحر مهابادی

باز تکثير از کميته بين المللی عليه اعدام

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر